اینکه هنوز 
زنی هست که در شلوغ ترین پارک بنشیند
و در حالی که به بازی فرزندان کوچکش خیره شده 
دست همسرش را ببوسد؛
اینکه هنوز آقای سپید موی دوست داشتنی
با گاری آبیش
کیک و آبمیوه می فروشد؛
یعنی هنوز
 زیر پوسته ی سخت این شهر زندگی جریان دارد
و میتوان بی خیال اخم های درهم پدر
لبخند زد به پیرمرد دوست داشتنی آبمیوه فروش:)
خدا اگر دنبال یک دلیل برای فرستادن رحمتش باشد
یقینا این عاشقانه های کوچک است:)








صالحه.ن

پ.ن:روبروی مغازه ی اغاجونم(پدر بزرگم)یه اقایی هستن با گاری آبی 
یه پیرمرد مو پشمکی بغلی:)میرفتم کیک و ساندیس میگرفتیم ازش!
خیییلییی دوس داشتنیه...نمیدونستم هنوزم هست انقدر خوشحال شدم دیدمش اصن روزمو ساخت :)کلی نوستالژیک

بعدا نوشت:الان ک ب عنوانم دقت کردم یاد تبلیغات بیمکث افتادم!