چادرش باد میخوردیک دست سیاه پوشیده-شاید عزا-و میدود!آنقدر تند که باد در چادرش بیچدبه کفش های طبی پاشه دارش نگاه میکنمو گیره ی طلایی مرغ امین روسری اشزندر خیابان میدود و گریه میکند.و احتمالا هیچ کس-که آغوش مردانه ای داشته باشد-او را در آغوش نمیگرد!زندر خیابان میدود و گریه میکندآنقدر خشمگینکه لرز-نه از سوز پاییز- تن نحیفش را تاب دهد.به چشم های مشکی اش نگاه میکنمو حلقه طلا سفید دست چپشبه تضاد سیاهی و سفیدی فکر میکنمو احتمالا هیچ کس-که دست های گرمی داشته باشد-نمیفهمد "زن"چه واژه ی سرد و تنهاییست!