فکرش را بکن

یک روز افتابی ؛ که افتاب، از گوشه ی کنار رفته ی پرده راه پیدا کرده، روی صورتم میتابد؛

و شاید مثلا، 

پای راستم را انداخته ام روی پای چپ،

موهایم لخت افتاده رو شانه و کتابی در دست دارم.

ناگهان کسی در را بزند،


عکس و تصویر میلیون‌ها کتاب درباره تمام موضوعات ممکن ،به وسیله این همه متفکر تواتمند نوشته شده ،که ...


و خبری بیاورد…

یا اعلامیه ای شبیه مرگ کسی که انگار خود من است !

شکه نشو...

اه نکش...

حتی گریه هم نکن!

من سالهاست با وقار تمام

در اقیانوسی که درون دارم خوابیده ام!

انقدر ارام

که حتی لختی ،لختی موهایم اشفته نشود!



صالحه.ن