تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
خدا همیشه به دیوانه ها حواسش هست



مشاوره داشتم. بابا هم خسته بودن با تاکسی باید میرفتم.

معمولا عادت دارم  بپرسم:اژانس؟ک اشتباها سوار نشم…

امروز طبق عادت پرسیدم راننده تایید کردمنم سوار شدم

یه اقای نسبتا جوونی بود من تازه داشتم فک میکردم حالا همون اژانس بود و این فکرای مالیخوییایی

ک هنوز خیلی نرفته بودیم گف:

عموجان(!!!!)میخای سوار بشی بپرس کدوم اژانس؟

میبینی همینطوری بوق میزنن میپرسی اژانس

میبینن دختری میگن عاره بیا سوارشو…

حالا من از یه طرف متنبه شده بودم از پند امروزم

از یه طرف خندم گرفته بود

بالاخره یه چشم مظلومانه ای گفتم:دی

و به این فک کردم ک چ خوبه که هنوز کسایی هستن ک خوب باشن:)و فرشته ها اغلب ادمای معمولی هستن مث بقیه...


خلاصه رفتم موسسه پیش مشاورم

تو اتاق، مشاور من بود و یکی از مشاورین اقا با پسری ک باهاش حرف میزد

من صندلی رو از کنار این پسر برداشتم گذاشتم روبرو مشاورم 

عاغا چشتون روز بد نبینه

همین ک نشستم ؛ نشمین گاه صندلی خراب بود

پهن زمین شدم=)))

بیشعور بی فرهنگ اقای ح(همون مشاوره) نیششو بازکرده در حالی ک داره از خنده شهید میشه ب مشاورم میگ:چرا بهش نگفتی صندلی خرابه

من ک کلا تو شوک بودم!!

مشاورم گف:من نمیییییدونننننسسستممم!!!

چشامو درشت کردم ب مرده:خوب شما ک میدونستی چرااا نگفتیییی؟؟؟

گف:من ندیدم داشتم با این اقا حرف میزدم!!

چپ چپ نگاش کردم ک ینی ندیدی واقعا من از کنار همین اقا صندلی رو برداشتم؟؟دهنت سرویس ینیا...

یه صندلی اورد طفلک

و نشستم و صوبت....

دم رفتم باز مرده نیششو باز کرده خوشحال به من زل زد

بهش گفتم :من از این قضیه صندلی نمیگذرماااا

میگه تقصیر خانوم صاد(مشاورم).

مشاورم میگه من مگه میدونستم! منه طفلی!!

گفتم:خانوما رو مظلوم واقع میکنید…(در همه حالت دوس دارم بحثو فمنستی کنم:دی)

گف خانوم صاد ازتون معذرت خاهی میکنن

باز چپ چپ نگاش کردم تشکر کردم

گفت منم ازتون معذرت میخام

خلاصه با شوخی و خنده تشکر و خدافظی کردم زدم بیرون.

ولی کلا ادم بیشعوووری بود:/

چادرمو تازه شسته بودم:|

صاد نون ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۴ ۴ ۰ ۴۰

نظرات (۴)

  • لیلا
    يكشنبه ۲۰ اسفند ۹۶ , ۲۲:۲۰
    اوف اوف اوف
    چه بلاییییییییی
    بمیرم برا چادرت
    • author avatar
      صاد نون
      ۲۱ اسفند ۹۶، ۱۵:۲۸
      خخخ
      ینی اونقدر ک غصه چادرم رو.داشتم
      شهید شدن خودم ناراحت نبودم:دی
  • پاییز
    دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶ , ۰۰:۴۵
    اگه بهت میگفت نشین اون رو که انقدر مباهات خنده فراهم نمیشد :))

    +عکسش :)))
    • author avatar
      صاد نون
      ۲۱ اسفند ۹۶، ۱۵:۲۳
      بس ک عادم پلشت لحشوریه دیگه...!

      :)))
  • مهناز ...
    دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶ , ۱۹:۵۱
    عجب آدمی بوده ها...
    نامردی کرده نگفته!
    ولی اگه از این بخش ماجرا بگذریم نمیشه کتمان کرد که اتفاق بامزه ای بوده :)

    • author avatar
      صاد نون
      ۲۱ اسفند ۹۶، ۲۲:۵۷
      ازش انتظاری نمیشه داش:دی

      عاره واقعا!
      خودم خندم گرفته بود...
  • مریم
    چهارشنبه ۲۲ فروردين ۹۷ , ۲۳:۳۰
    عاخ عاخ خیلی بده اینجوری ضایع شی
    منم سیزده بدر سوار دوچرخه شدم بعد از مدت ها ، تو جمع همکارای بابام
    بعد داشتم از سراشیبی بالا میومدم، یهو ی پسره جلوم سبز شد، گفتم برید کنار از جلوووم
    پسره خشک شد همونجا :دی
    خلاصه پاهام و رو زمین گذاشتم و گفتم ناشیم
    تو دور بعد دوباره بهم برخوردیم ، هم منو دید دو متر پرید عقب :دی
    خندم گرفت باز نزدیک بود بیفتم :دی
    +

    دلم برای چرتو پرت گفتنای روزانه  تنگ شده بود ^-^
    • author avatar
      صاد نون
      ۲۳ فروردين ۹۷، ۱۸:۰۰
      واقعااااااااا

      خخخ بدبخ:دی

      عزیزززم
      منم دلم برای تو تنگ شده بود^.^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

«دیوانه بودن همیشه بد نیست
میتوانی دقیقا وسط نقطه ی انجماد بایستی
و سرت از فکری شیرین گرم سوختن باشد:)»

این طبع که من دارم با عقل نیامیزد....