زن



سرکشی درون من است:

زنِ دیوانه ای که خسته شده...

او که یک عمر گریه میکرده

او که عمریست در خودش مُرده!


زن سردرگمی درون من است

از خیالی که مُرده آبستن.

هی قدم میزند درون سرم

منتظر برای تولد مرگ...


از خودش خسته میشود گاهی

در خودش غرق میشود هر روز

زیر لب هی مدام  میخواند

روز و شب شعرهای  فروغ


زن دیوانه ای درون من است

با "خودش" حرف میزند ، تنها.

با خودش حرص میخورد هر صبح

با خودش گریه میکند شبها.


گاه خود را به درد میکوبد

گاه فریاد میزند در من

گاه خسته ست و شعر میگوید

گاه فکر خودکشی در سر...


منم و سرکشی درون وجود

زن دیوانه ای پریشان حال

منم و ناله های بیگاهش:

شعر و بغض_بیداری هاش!






صالحه.ن


پ.ن۱:الوعده...

پ.ن۲:احتمالا این وب هم مال اونه:دی