ما تماما چیزی که نشون میدیم نیستیم
دختری که لبخند به لب داره و لیوان بلوری رو بین انگشتاش گرفته
چیزی نیست که حقیقت داره
چشای غمگینش
روحشو میبینه که از بدنش خارج میشه 
و با عصبانیت لیوانو خرد میکنه.
وقتی اروم کنار خیابون قدم میزنه
خوشو میبینه که بی هوا 
به سمت خیابون میدوه و پرت میشه جلوی ماشین.
ارومه
اما درد میکشه
همونقدر که وقتی خرد های لیوان تو دستش میره
همونقدر که وقتی زیر ماشین جون میده
ارومه
اما اشوب
همونقدر که یه کشتی به گل نشسته...