اقا وی داره از شدت شعف شهید میشه*.*
ک چرا؟
عاشقم بشدت از مهربونی دوروبریام،
ک دوستای سبزوارم غمگین میشن از نبودنم و دلتنگ
و دوستای دیگم بیشتر از خودم ذوق میکنن برا چیزی ک میخواستم و شده:)
- مثلا عمو سلمانی زنگ میزنه ویژه ک اندازه وقتی ساره قبول شد خوشحالم برات;))
یا یهوویی میاد خونمون ک قربون اینهمه #رفیق بودنش برم~.~
- شیرینی رو ک باز میکنم تعارف میکنم اقاجون ک یه لبخند نازی رو لبشه به مادر میگه فهمیدی میخواد معلم شه ،بعد خب من بمیرم براش یا چی؟
-دلم قنج میره برا فسقل ریزه هایی ک قراره مخمو بخورن(یه عالمه امیرعلی تصورشون میکنم😂)



این تیترو گذاشته بودم برا حال خوب الانم:)
مرسی ک حواست هست خداجان جانان*.-