تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
خدا همیشه به دیوانه ها حواسش هست


۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است
خدایاااااکی میشه این ملت یاد بگیرن ادب رو؟؟؟کی میشه یاد بگیرن هر کس میتونه محترمانه نظرشو بده!حالا درست یا غلط!غلطه؟مث عادم بگو موافق نیستم!!نشد من کامنتای زیر یه اهنگ رو بخونم اعصابم بهم نریزه:|اه:|

صاد نون ۹۶-۸-۱۳ ۰ ۷

صاد نون ۹۶-۸-۱۳ ۰ ۷


مورد داشتیم طرف قاشق چنگال رو نمیگرفته میگفته غیر بهداشتیهبعدادامس دوس پسرشم که با اب کیسه صفراش مخلوط شده بود می جوییده:|

صاد نون ۹۶-۸-۱۳ ۱ ۰ ۱۱

صاد نون ۹۶-۸-۱۳ ۱ ۰ ۱۱


انروز ب ساجده میگماینروزا انقدر داف میبینم ک شدیدا حس خز بودن دارم:|

صاد نون ۹۶-۸-۱۲ ۰ ۵

صاد نون ۹۶-۸-۱۲ ۰ ۵


"



و فرو رفتم...تا پیشانی گمانم!"

اسم قصه ی مصطفی مستور است:"مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت "

و من در خودم...شاید پیدا نکرده باشم خودم را

اما سوال هایم را چیدم کنارمواژه هایم را دایره المعارفی کردم

و کف ذهنم را جارو زدمشاید هزار پیچ دیگر در من مانده باشد_و من ب این فرو رفتن تا پیشانی اکتفا نخواهم کرد_

اما...ارام شدم!

ملت عشق را ورق زدم

کمیاگر را خواندم...

کتاب شعر تازه هدیه گرفتم

رمان خواندم چای نوشیدم

گاهی سرم را بالا گرفتم تا اشکی جاری نشودحتی گاهی مشت کوبیدم !

اما بسیار خندیدم انقدر بلند که صدایم بالا برود ؛

از ذوق جیغ کشیدم؛دل گرفته ای را بغل گرفتم؛پیشانی جلو بردم تا لب هایش مهر کند صورتم را…

و خلاصه اش کنم…

در خود فرو رفته بودم اما سینما رفتم...تفریح کردم...دست های دوست داشتنی های زندگی ام را فشردم

و احتمالا از دیروز ک سالگرد تولدم بود یک سال کوچکتر شدم;)

حالا بلند شدم "میان عاشقانه هایم قدم بزنم"ایستاده ام تا"دیوانه نویسی هایم را از سر بگیرم"

تا فریاد بزنم که چقدر دلم برای شما...نوشتن...ولحن مجازیتان تنگ شده:))


پ.ن:ی عالمه حرف دارم! دلم میخاس بشینم از سیر تا پیاز این روزای خوب رو براتون تعریف کنم!

عاغا بمیرم براتون ک گیر خل نوشتا و خلی مث من افتادین:دیگفته بودم دوستون دارم؟!^-^ مرسی ک بیاد بودین:)


پ.ن۲:امسال متفاوت ترنین هفت ابانی بود ک داشتمچون دوستا همیشه کارای متفاوت بلدن~-~چون وقتی برگای زرد رو سرم میرخت و چادرم باد می خورد یه لبخند عمیق رو لبم بود ک میگف"من خوشبخترین متولد امروزم"


پ.ن۳:و اینکه: اصلنشم خودت پر حرفی:|


صاد نون ۹۶-۸-۰۸ ۱۶ ۰ ۲۲

صاد نون ۹۶-۸-۰۸ ۱۶ ۰ ۲۲





آقای نویسنده را در وب گردی ها پیدا کردم

تکست های دوست داشتنی و جذاب که نمیشد عاشقشان نشد.

تکست هایی سراسر خلاقیت!

اینستاگرام اقای نویسنده را پیدا کردم و اسم کتاب های چاپ نشده اش را هم...

کپشن هایی که هرکدام مال یک کتاب بود

یکی از "کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی"

یکی از "عطر چشمان او"

دیگری"آنتارکتیکا،هشتاد و نه درجه جنوبی  "

و کتابی که بعد از چشم انتظاری ها چاپ شد:"قهوه سرد آقای نویسنده"

و خب بالاخره...اسم های زیبا در جذابیت بی تاثیر نیست دیگر!

پارسال که خبر چاپ کتاب و صف  علاقه مندان برای خریدش را شنیدم

غش و ضعف کردم برای خواندنش

و امسال که دوست جانمان هدیه داد کتاب به چاپ "33"رسیده بود!!





رمان دویست صفحه ای قهوه ی سرد اقای نویسنده

با قلم فوق العاده روزبه معین

توسط انتشارات نیماژ روانه بازار شده و از تعداد چاپ هم معلوم است که چقدر مورد استقبال قرار گرفته.


برگه های سبک کتاب اولین چیزی بود که وقتی کتاب را در دست گرفتم لذتبخش بود

 علاوه بر آن راز الود بودن و خلاقیت نویسنده آنقدر درکتاب غرقم کرده بود که کتاب را لحظه ای هم زمین نگذارم

و  در تمام طول خواندن کتاب چهره ی "روزبه معین" را برای "آرمان روزبه"-شخصیت داستان که نویسنده هم هست- تصور میکردم:)

نویسنده ای که پایان های باز را دوست دارد ؛)


قهوه سرد آقای نویسنده اتفاق تازه ایست !

شروع جذاب...پایان غافلگیرانه...و ذهن خلاق و قلم توانا ی نویسنده

میتواند اتفاق قشنگی برای یک عصر پاییزی باشد

که انقدر غرق "قهوه ی سرد اقای نویسنده "شویی که قهوه ات یخ کند:)



+من ادولف هیتلرم!
اما نه اون هیتلری که جنگ جهانی رو به راه انداخت
نه اون هیتلری که باعث مرگ هزاران نفر شد
راستش من نه طرفدار فاشیسمم ؛نه نازیسم،من فقط همونم که یه شب
به سرم زد فاتح قلب کسی بشم که همه ی دنیا میگفتن هیچ وقت نمیتونم این کارو بکنم؛
ولی من با تموم قدرت شروع کردم،خوب هم پیش رفتم،خیلی هم بهش نزدیک شدم
اما درست لحظه ای که خواستم تصاحبش کنم اسیر سرما شدم،
سرمای نگاهش؛مثل هیتلر که اسیر سرمای زمستون شوروی شد
سرمای نگاه کسی که دوسش داری با سرمای زمستون شوروی هیچ فرقی نداره،
جفتش باعث میشه یه ارتش تلف بشه و یه جنگ جهانی رو ببازی.
میدونی اگه ادولف هیتلر اسیر سرمای وحشتناک شوروی نشده بود چه اتفاقی می افتاد؟
اون می تونست کل دنیا رو بگیره...




+جوون تر که بودم واسه خرج و مخارج تحصیلم مجبور شدم تو یه رستوران کار کنم،
من اونجا گراسون بودم،
رستوران ما به مرغ سوخاری هاش معروف بود،البته از سیب زمینی هاش هم نمیشد به راحتی گذشت،
خلاصه که اونجا پاتوق دختر پسرای جوون بود.
صاحب رستوران مرد باانصافی بود،از اون سیبلو های باحال،خیلی هوای زیر دست هاشو داشت،ما بهش میگفتیم رئیس.

یه روز که میخواستم غذای مشتری هارو ببرم رئیس من رو کشید کنار و گفت:"میز شماره ی دو،اون دختر موبوره،بدجور دیوونش شدم،هرکار بخواد واسش می کنم"
گفتم:"ببین رئیس این خیلی خوبه ها،ولی فکر نکنم پا بده!"
رئیس گفت:"هر روز با دوستاش میاد اینجا،میدونی که من خجالتی ام،امارشو بگیر،جبران میکنم"
چند دقیقه بعد وقتی غذای اون دخترا رو روی میزشون میذاشتم شنیدم که درباره ی این حرف میزنن که سیبیل چه چیز مزخرفیه!
من هم رو کردم به دختره و گفتم"غذای شما با طراحی خاص اقای رئیس سرو شده."
دختره هم نگاهی به رئیس انداخت که دستاشو زده بود زیر چونش و اون رو دید میزد.
به رئیس گفتم که طرف انگار با سیبیل حال نمیکنه،رئیس رو میگی،رفت تو دستشویی و بدون اون سیبیل های فابریکش برگشت...
فردای اون روز وقتی باز داشتم غذای دخترا رو میز میذاشتم بو بردم که اون ها دانشجوی زبان فرانسه هستن.
رئیس هم بلافاصله دوره ی فشرده ی زبان فرانسه ثبت نام کرد و بعدش هم ما منوی رستورانمون رو فرانسوی کردیم!
اما داستان به همین جا ختم نشد، چون وقتی یه روز رئیس نقاشی جیغ،اثر معروف ادوارد مونچ، رو تو دست دختر موبور دید،
به سرش زد که دیوار های رستوارن رو پر از نقاشی های ادوارد مونچ کنه.
رئیس ما از یه ادم سبیلو که فقط بلند بود مرغ سرخ کنه،تبدیل شد به یه دلباخته ی نقاشی که یه سیگار برگ همیشه گوشه ی لبش بود.
تا اینکه یه روز من پا پیش گذاشتم و به دختره گفتم:"مادمازل،رئیس ما بدجوری خاطر شما رو میخواد!"
دختره فقط نگا کرد و هیچ جوابی نداد. از اون روز دیگه دختر موبوره با دوستاش به رستوران نیومد،وقتی قضیه رو از دوستاش جویا شدم،گفتن که رژیم گرفته،من که فهمیدم قضیه از چه قراره،واسه اینکه حال رئیس گرفته نشه،بهش گفتم طرف رژیم داره  گویا.
رئیس هم منوی رستوران رو عوض کرد و از اون روز به بعد تو رستوران فقط غذای رژیمی سرو میشد.
اوضاع همینجور ادامه داشت،اما من دیگه درسم تموم شد و از اون شهر رفتم وقتی بعد از چند سال به اون جا برگشتم؛دیدم جای اون رستوران یه گالری نقاشی دایر کردن
و بالاش به فرانسوی نوشتن:?est-que tu suis un regim 

یعنی هنوزم رژیم داری؟



من آدولف هیتلر هستم!

اما نه اون هیتلری که جنگ جهانی رو به راه انداخت، 

نه اون هیتلری که باعث مرگ هزاران نفر شد، راستش من نه طرفدار فاشیسم هستم، نه نازیسم.

من فقط همونم که یه شب به سرم زد فاتح قلب کسی بشم که همه دنیا می گفتن هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم، ولی من با تموم قدرت شروع کردم، خوب هم پیش رفتم.

خیلی هم بهش نزدیک شدم، اما درست لحظه ای که خواستم تصاحبش کنم، 

اسیر سرما شدم، سرمای نگاهش، مثل هیتلر که اسیر سرمای زمستون شوروی شد!

سرمای نگاه کسی که دوسش داری با سرمای زمستون شوروی هیچ فرقی نداره، 

جفتش باعث میشه یه ارتش تلف بشه و یه جنگ جهانی رو ببازی...

می دونی اگه آدولف هیتلر اسیر سرمای وحشتناک شوروی نشده بود چه اتقافی می افتاد؟

اون می تونست کل دنیا رو بگیره!



برگرفته شده از cofe-sher.blog.ir

آنتارکتیکا،هشتاد و نه درجه جنوبی

برگرفته شده از cofe-sher.blog.ir

آنتارکتیکا،هشتاد و نه درجه جنوبی

برگرفته شده از cofe-sher.blog.ir


صاد نون ۹۶-۸-۰۷ ۲ ۰ ۲۴

صاد نون ۹۶-۸-۰۷ ۲ ۰ ۲۴


-تو که برحرف بنده ی خدا گوش نمیدی انتظار داری خدا به حرفت گوش کنه؟+نه نمیکنهههه!!!| ضدگلوله |

صاد نون ۹۶-۸-۰۴ ۰ ۶

صاد نون ۹۶-۸-۰۴ ۰ ۶


خودمو پیدا نکردمو حتی بیشتر تو خودم گم شدم!نمیدونم چند-چندم با خودم؟نمیدونم چی درسته چی غلط...و در اینده چی پیش میاد؟اما فکر میکنم فعلا درست ترین کار اینه ک درس بخونمو تا میتونم تلاش کنم!اگه میخام رویاهای تو مه دور دستم ب واقعیت تبدیل بشه گام اول اینه ک تلاش کنم!!"پیدا نکردم خودمواما کمیاگر رو پیدا کردمچند تا شعر تازه خوندمدو تا کتاب شعر هدیه گرفتمنقاشی زهرا کشیده بود و مشاعرم با فاطمه رو چسبوندم به دفترمو کتاب ملت رو ورق زدم!به مرگ فکر کردم که چقدر نزدیکه ...به دنیا که چقدر وسیعه...ب دوستام ک چ دلگرم و دلگیرن...به خدا که چ عظمتیه...به خیلی چیزا فکر کردم!سعی کردم بلند بخندمکمتر اخم کنمکمتر غر بزنم-هرچند گاهی تلخ شدم--هرچند حرفام سنگین شده-هرچند هنوز به جای حرف زدن بغض میکنمبه جای بالا رفتن پس میرمهر چند خودمو پیدا نکردماما خیلی فکر کردمتو ی جاهایی به نتیجه هم رسیدمحالا بنظرم باید بلند شمخاک نشسته رو شونه هام رو بتوکنمو کم کم از خودم دربیام!""پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنیدمن که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنیدباد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد بردبنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنیدمن از آیین شما سیر شدم ... سیر شدمپنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنیددست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنیدآی! آنها! که به بی برگی من می خندید!مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید"نجمه زارع

صاد نون ۹۶-۸-۰۲ ۰ ۶

صاد نون ۹۶-۸-۰۲ ۰ ۶


چادرش باد میخوردیک دست سیاه پوشیده-شاید عزا-و میدود!آنقدر تند که باد در چادرش بیچدبه کفش های طبی پاشه دارش نگاه میکنمو گیره ی طلایی مرغ امین روسری اشزندر خیابان میدود و گریه میکند.و احتمالا هیچ کس-که آغوش مردانه ای داشته باشد-او را در آغوش نمیگرد!زندر خیابان میدود و گریه میکندآنقدر خشمگینکه لرز-نه از سوز پاییز- تن نحیفش را تاب دهد.به چشم های مشکی اش نگاه میکنمو حلقه طلا سفید دست چپشبه تضاد سیاهی و سفیدی فکر میکنمو احتمالا هیچ کس-که دست های گرمی داشته باشد-نمیفهمد "زن"چه واژه ی سرد و تنهاییست!

صاد نون ۹۶-۸-۰۲ ۰ ۶

صاد نون ۹۶-۸-۰۲ ۰ ۶


و "زن"چه دو حرفی سنگین و غم انگیزی است!

صاد نون ۹۶-۸-۰۲ ۰ ۵

صاد نون ۹۶-۸-۰۲ ۰ ۵


مثلا رفته بودیم سینما حال و هوا عوض بشه!!چ رفتنی؟!!نرفتن سنگین تر بود با حال و روز ما...از اونور ساجده با علی بحثش شده بود از قراری...از اینطرف مهدی با ساجده دعوا کرده بودطفلک انقدر اعصابش بهم ریخته بود که خدا میدونه!حقم داره خو...ادمایی که فرق لطف و وظیفه رو نمیفهمن رو اعصاب ترین عادمای جهانن!!خاهر من داره از اعصابش مایه میذاره و حرص میزنه برا تویی که...لااله الا الله....ب هر حال نباید سرش داد میزد!رفتیم فیلم زرد رو دیدیم!چع اعصاب خوردییی!!چ اعصاب خوردیییی....عاخه واقعا فیلمی بود ک ما بریم بینیم؟؟همش فضای بیمارستان! وحشتناک بود !نه اینکه فیلمش بد باشه...مناسب حال و روز عزیز از دست داده ی ما نبود!اصن فضا بدجوری سنگین بود!از همه بیشتر برای ساجده نگرانم!خیلی روش فشاره...علی این روزا مشخصه ک خیلی تو خودشه و احتمالا بی اعصابهو حتما ساجده خیلی اذیت میشه!این طرف هم مامان...این دکتر به اوندکتر...کبد و شوک عصبی!آبان شروع شده!پارسال ابان من خیلی پاییز بودخدایا؟میشه امسال بهار بهم لبخند بزنه؟"از پاییز می نوسیدو آبان !ب تولدش فکر میکندسر خط می نوسید:"خدایا؟پارسال خیلی پاییز بود میشه امسال بهار بهم لبخند بزنه؟"اشک هایش میریزدچشم هایش میسوزدگلویش ورم میکند.و همچنان از زیر در سوز می آید"

صاد نون ۹۶-۸-۰۲ ۰ ۷

صاد نون ۹۶-۸-۰۲ ۰ ۷


۱ ۲

«دیوانه بودن همیشه بد نیست
میتوانی دقیقا وسط نقطه ی انجماد بایستی
و سرت از فکری شیرین گرم سوختن باشد:)»

این طبع که من دارم با عقل نیامیزد....