۱۸۵ مطلب با موضوع «حدیث دل» ثبت شده است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است


ما تماما چیزی که نشون میدیم نیستیم
دختری که لبخند به لب داره و لیوان بلوری رو بین انگشتاش گرفته
چیزی نیست که حقیقت داره
چشای غمگینش
روحشو میبینه که از بدنش خارج میشه 
و با عصبانیت لیوانو خرد میکنه.
وقتی اروم کنار خیابون قدم میزنه
خوشو میبینه که بی هوا 
به سمت خیابون میدوه و پرت میشه جلوی ماشین.
ارومه
اما درد میکشه
همونقدر که وقتی خرد های لیوان تو دستش میره
همونقدر که وقتی زیر ماشین جون میده
ارومه
اما اشوب
همونقدر که یه کشتی به گل نشسته...
  • صاد نون
  • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

به قدر وسع بکوشیم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صاد نون
  • دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷

فقط میخواست نجاتم دهد...

۲

به اینه نگاه کن:
چند سال است خودت را ندیده ای
که یادت نمی اید موهایت کی از سر شانه گذشت ؟!

نیامده بود بماند...
حتی چمدان هم باز نکرد.
در چارچوبِ در ایستاد،
نـگاهم کرد 
و رفت...
تنها آمده بود بیدارم کند...





  • صاد نون
  • چهارشنبه ۳ مرداد ۹۷

و این یعنی نهایت درد...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صاد نون
  • دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷

اینجا شهر اوست!پناهنده شو به خودت!

  • صاد نون
  • پنجشنبه ۱۴ تیر ۹۷

خزانه ی غیب

  • صاد نون
  • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷

قانون سوم

یادش بخیر یار فراموشکار ما

آخرین باری که اومده بود نیشابور
دستمو گرفت رفتیم باغ امین اسلامی.
بهش گفتم:من تاحالا اینجا نیومدم!
خندید که:واقعا؟؟اینجا پاتوق بچگیایه من بوده...!
از خاطره هاش میگفت و آروم تو باغ قدم میزدیم
وسط عمارت یه حوض بزرگ بود
آبی نداشت اما کف حوض ، وسط کاشیای آبی ، دوتا ماهی قرمز نقش بسته بود
که انگار لابه لای شاخ و برگایی که از پاییز سر خورده بود تو حوض شنا میکردن.
وایستادیم لب حوض و بهش خیره شدیم.
خوندم:
«مادرم سه قانون داشت:
عاشق شو....
عاشق بمان...
و عاشق بمیر...
و حوض حیاط چقدر شبیه قانون سوم بود
هیچ وقت آّب نداشت ولی از هر طرف که نگاهش میکردی
دو ماهی سرخ را همیشه در ذهنش میرقصاند...»*

آخرین باری بود که رفتم اونجا
و آخرین باری بود که دستمو گرفت و باهم نیشابور رو قدم زدیم
حس میکنم
سینم یه حوض بزرگه وسط یه عمارت قدیمی
که لابه لای کاشیای لاجوردیش هنوز دوتا ماهی سرخ شنا میکنه...
یه حوض بزرگ؛
شبیه قانون سومِ شعر!





پ.ن:میگم اصلا شبیه داستانک نیست ک این.
داستانک نشد ولی تجدید خاطره ی خوبی بود:))

*قستی از قطعه ی اقای حمید جدیدی
  • صاد نون
  • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷

صدا کن مرا،صدای تو خوب است...

انجا ببر مرا که شرابم نمیبرد


اگر کسی را دوست دارید آرام صدایش کنید،
محبت را لقمه کنید و لای واژه واژه ی اسمش بپیچید...
حتما لازم نیست عزیزم و جانم بچسبد کنار اسم که،
همین که الف اول اسمش را کشیده تر از بقیه بگویید
و ح اخرش را نرمتر از دیگران ; قند اب میکند در روزمرگی شنیدن اسمش.
دوست داشتن اتفاق ساده ایست
که میتواند در چند حرفیه اسمی خلاصه شود،وقتی صدا زدنش نوازش میشود.




پ.ن:دیدن یه سریا جوری نرم صدا میزننت که اسمت میتونه قشنگترین واژه ی دنیا باشه😍

  • صاد نون
  • يكشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۷

قصه ی عشق


مرد:

دوش دور از رویت ای جان؛ جانم از غم تاب داشت…

ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت!*

زن:

جانا!

سخن از زبان ما میگویی…




*سعدی جان~.~

  • صاد نون
  • سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۷

غم و اندیشه در این دایره هرگز نبود

باد



باد لای مانتوم میپیچه...

و بی خیال و رها چترییامو ب بازی میگیره.

قدم میزنم کنار درختای شاتوت و به اون روزی ک دستام سرخ شده بود و از ترس رنگی شدن شال سفیدم جیغ میکشیدم فکر نمیکنم.

صدای اهنگ رو بلند میکنم و به روزی ک باهم این مسیرو قدم زدیم فکر نمیکنم.

به اینکه ماه هاست صداشو نشنیدم و باهاش حرف نزدم هم.


وسط گلای زرد وایمیستم؛به سگ کوچولویی ک برام دم تکون میده میخندم.

و میذارم ک دست طبیعت نوازشم کنه.

روزها میگذرن…همونقدر سریع که بپرم و تو هوا بچرخم از حال خوشم:)


  • صاد نون
  • جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷
«دیوانه بودن همیشه بد نیست
میتوانی دقیقا وسط نقطه ی انجماد بایستی
و سرت از فکری شیرین گرم سوختن باشد:)»

این طبع که من دارم با عقل نیامیزد....