۱۱۳ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

بغض_بیداری

زن



سرکشی درون من است:

زنِ دیوانه ای که خسته شده...

او که یک عمر گریه میکرده

او که عمریست در خودش مُرده!


زن سردرگمی درون من است

از خیالی که مُرده آبستن.

هی قدم میزند درون سرم

منتظر برای تولد مرگ...


از خودش خسته میشود گاهی

در خودش غرق میشود هر روز

زیر لب هی مدام  میخواند

روز و شب شعرهای  فروغ


زن دیوانه ای درون من است

با "خودش" حرف میزند ، تنها.

با خودش حرص میخورد هر صبح

با خودش گریه میکند شبها.


گاه خود را به درد میکوبد

گاه فریاد میزند در من

گاه خسته ست و شعر میگوید

گاه فکر خودکشی در سر...


منم و سرکشی درون وجود

زن دیوانه ای پریشان حال

منم و ناله های بیگاهش:

شعر و بغض_بیداری هاش!






صالحه.ن


پ.ن۱:الوعده...

پ.ن۲:احتمالا این وب هم مال اونه:دی



  • صاد نون
  • يكشنبه ۳۱ تیر ۹۷

به واقعیت برگرد.

+ارزوها؟
-خود را میبازند ؛
در هماهنگی بی رحم هزاران در.
+بسته؟
-اری…پیوسته بسته،بسته.
-خسته خواهی شد…


.فروغ فرخزاد.
  • صاد نون
  • دوشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۷

حکم تیر همه


عکس و تصویر دیوارِ اتاقم پُر شده از چوب خطهایی که نبودنت را به رُخ میکشد... #علی_قاضی_نظام


زندگی وسعتیست درداگین؛

از تناقض همیشه لبریز است.

مثلا من که مرده ام ، گاهی،

دختری درآینه دیدم...!


زندگی همیشه هم بد نیست...

میتوان به گریه دل ، خوش کرد.

میتوان به اشک دریا شد...

میتوان رفت و در غمی کِز کرد!


مثل یک عروسکِ بازی،

با فشاری به قلب،

گه خندید...

گاه در دست کودکی رقصید...


زیر اجبار خیمه گردان مرد.

زیر اجبار خیمه گردان زیست!


زندگی اتفاق مشکوکی است؛

نیمه در شب در اتاقِ رخ دادن.

متولد نمیشود چیزی...

جز تن خسته ی غمی بی رحم!


زندگی خنده ی ژکوند زنی است؛

توی قابی عجیب زندانی.

زندگی حکم تیر همه ست..

روی دیوار دور خوشیختی!



صالحه.ن

  • صاد نون
  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

رسیدن نتوانیم

شعر شهریار


خستم از خنده های اجباری

از تمارض به خوب بودن ها

مرگ را زندگی کردن

دخترانه مرد بودن ها


در قفس حبسمان کردند

چون درختان خسته ی نارنج

ریشه کردیم بلکه پر بزنیم

دامن الودمان کردند


خاک در دست و پایمان پیچید

خاک بر سر شدیم اما باز

دست بستند تا مبادا ما

سمت ارزویمان برویم!


رشه در خاک،دست ها خالی

یک پرنده که قبر خود را کند

حسرت اسمان خود را داشت

یک وجب خاک سهمش هست


چون درختی به خاک خو کردیم

چون جنازه به قبر معتادیم

یادمان رفت زندگی کردن

ما فقط ارزو هدر دادیم...


صالحه.ن



پ.ن:دلم برای شعر گفتن تنگ شده...

  • صاد نون
  • يكشنبه ۲۲ بهمن ۹۶

گاهی برای گریه...

اه ای پدر کمی بغلم کن تا

مرهم به روی زخم دلم باشی

شاید که گریه کنم اما...

گاهی برای گریه کمی دیر است!


اهورا فروزان

  • صاد نون
  • سه شنبه ۳ بهمن ۹۶

شعر سپید

«پدرم گاه صدا میزندم شعر سپید

بس که رنجور و پریشان و بهم ریخته ام»


حسین دلبری

  • صاد نون
  • جمعه ۲۲ دی ۹۶

مقصد




از کوچه به تو،شهر به تو، مقصد مایی
ما خانه خرابیم از این خانه به دوشی




صالحه.ن
  • صاد نون
  • دوشنبه ۱۸ دی ۹۶

باران

«وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نام تو را خواهد شست؟»


حمید مصدق

  • صاد نون
  • يكشنبه ۱۷ دی ۹۶

شعرای منزوی

«همه میگن که مردا معمولا زیر آوار غم قوی میشن
بعضی از مردا اما میشکنن شکل شعرای منزوی میشن»

رستاک حلاج
  • صاد نون
  • يكشنبه ۵ آذر ۹۶

لب به پیشانی اندوه بنه




لب به پیشانی اندوه بنه
غم همین حجم سبکبال خیال من و توست
غم همین خنده ی پنهان شده در بغض من است
که توانایی آن را دارد؛
واقعیت بخشد:
به جنونی آنی،
به دویدن در باد،
به خیال خوش یک دست فروش!
غم همین عجز رسیدن به محالی کهنه است:
آرزویی دیرین،
روزگاری زیبا... .
گرچه اندوه دلیل همه دل سردی هاست؛
لب به پیشانی این غم بگذار ؛
که غمت محترم است!






صالحه.ن

پ.ن:این روزا انقدر سرم شلوغه که جا برای واژه نیست...دلم تنگ شده برای اتفاق تازه ای که بیوفته.شما که همیشه خوب بودید میشه ارزوهای خوب کنید برام؟
  • صاد نون
  • يكشنبه ۵ آذر ۹۶
«دیوانه بودن همیشه بد نیست
میتوانی دقیقا وسط نقطه ی انجماد بایستی
و سرت از فکری شیرین گرم سوختن باشد:)»

این طبع که من دارم با عقل نیامیزد....