تقریبا ساعت ۳:۳۰ رسیده بودیم مشهد.بلوار احمدآباد نوبت دکتر داشتیم.
من نماز نخونده بودم.رفتم دنبال جایی که بشه نمازخوند.یه مسجد بزرگ با فاصله ی کمی از ما بود سر نبش خیابون. یه مسجد دونبش که از هر دو طرف ورودی داشت به علاوه یه در بزرگ چوبی که سه کنج خیابون جاداده بودنش.
مسجد کاشی کاری های آبی فیروزه ای داشت و برق میزد .
ولی در چوبی بزرگ بسته بود.ورودی خواهران که از نبش بلوار بود هم بسته بود.روی تابلو شماره خادم بود و زیر نوشته بود رزرو مجالس.
چرخی تو خیابون زدم . عملا حیرون در حالی که تو گوشی دنبال مسجدی نمازخانه ای چیزی میگشتم دورخودم میچرخیدم،مردد بودم آیا میتونم به خادم زنگ بزنم؟ درخواست بهجایی هست که در مسجد رو برام باز کن چون مسافرم و تا مسجد ها و نمازخانه های دیگه که اوناهم معلوم نیست باز باشن خیلی دورم و تا کارم تو این خیابون تموم بشه نمازم قضا شده؟
رفتم یه مجتمع که همکف مغازه بود و بقیه طبقات کلینیک پزشکی.از نگهبان پرسیدم:«اینحا جایی هست که بتونم نماز بخونم؟» گفت:« نه جایی که نیست مگه همین کنار کارتون بندازی.»از همکارش پرسید:«خانم فلانی ،اینجا برا نماز جایی هست؟» خانوم هم سری تکون داد و جواب منفی داد.
تشکر کردم و برگشتم راهرو رو طی کنم که برگردم. نگهبان دوباره همکارشو صدا زد که :« اصلا نماز چی هست؟»
اول دقیق نشنیدم ،انگار خانوم همکار هم همینطور.نگهبان تکرار کرد:« میگم اصلا نماز چی هست؟»
یکم که راه رفتم فکر کردم: برای کسی که تو جامعه ی ما زندگی میکنه قطعا این سوال به معنی «چیستی نماز» نیست.
پشت این سوال چه چیزهایی میتونه باشه؟
چیزی که میفهمم اینه که-حداقل بخشی از- جامعه ما داره از گذشته ی مذهبی خودش جدا میشه. شاید حتی میل به فراموشی این گذشته هم هست. انگار میگه : این گذشته ایه که به دلایلی تمایل دارم حتی از خاطر ببرم.
و احتمالا این دلایل میتونه خیلی تامل برانگیز و قابل توجه باشه.