يكشنبه ۶ تیر ۹۵
واینبار ماه از خجالت شکاف پیشانی بلند تو خم شد....شق القمر که میگویندحکایت پیشانی تو است....صالحه.ن
يكشنبه ۶ تیر ۹۵
دل میکنم از شهر و تمام فریاد های مانده پشت ترافیکش...شاعرانه هایم را حراج میکنم امشب...بگذار باد ببرد تمام این بودن را...جای لب هایم روی پیشانی خیام می ماندو اشکهایم گم میشود لابه لای هق هق مردمحق دارد فلسفه ببافد-خیام را میگویم-حق دارد...جز شعر،هیچ روضه ای داغ پیشانی بلند تو را نمیفهمد...خیام بخوان بابا...جز شعر،هیچ گریه ای داغ یتیمی را نمیفهمد...!!خیام بخوان...صالحه.ن
يكشنبه ۶ تیر ۹۵

کاسه های شیر...
نخل های پیر...
یک حکایت غریب...
یک حکایت عجیب...
سجدگاه و مهر...
مسجد و نماز صبح...
فرق تو...
فرق تو..
فرق تو به روی مهر...
کاسه های شیر...
کودک یتیم...
فرق تو...
فرق تو شکست
ماه نو...
نیامدن...نیامدن....نیامدن
کاسه های آب
انتظار جمعه و عذاب
وشکست ماه نو...
فرق تو...فرق تو...فرق تو...
صالحه.ن
پ.ن: نوشته بود:«چِـه شَـنبـهٔ دِلـْگیری بود....... دیــْروزش مَــهْدی( عج) نَیـٰامد و امــْروز.. عَـلْی( ع) هَـم رَفـت..!!!»
شنبه ۵ تیر ۹۵
چندوقتی است بیمارستانها شلوغ شده اندشاید هم من این چند وقت بیشتر گذارم به این حوالی میخورداینجا درد را نفس میکشدو بوی الکل را به حلق فرو میبرد.اه مردم بیچاره…مردم بیچارهدرد را با دستگاه های اکسیژن به خانه اورده اندو بیمارستان را به خویش راه داده انداین راه رو های ساکت پر پیچهراس را به زمین داده اندکاش دردهایمان همان سرفه های خشک کودکی بودو ترسناک ترین اتفاق زندگی امپول...حالا این راهرو ها پر شده از سرفه های خشک که درمان ندارنداین راهرو ها که زمین را به هراس ابستن میکنندلابه لای الغوث هاتون یادتون نره از مریضا...التماس دعا عزیزان جانتقدیرتون زیبا…صالحه.ن
پنجشنبه ۳ تیر ۹۵
چقدر شعر ها تنها ماندندقلم روی کاغذ های کاهی چرت میزند... میشود من بخوابم تو کنار گوشم قران بخوانی؟؟بیدار که شدمقول میدهم حافظ قران باشم..صالحه.ن
چهارشنبه ۲ تیر ۹۵

آدمها مثل درخت ها هستند
درست همان لحظه که ریشه هایشان خاک را...
تیرگی را...
ظلمت را میکاود؛
شاخه هایشان رو به نور قد میکشد
شاخه هایشان خورشید را بغل میکند
آدم ها چقدر عجیب شبیه درختها هستند!!
صالحه.ن
چهارشنبه ۲ تیر ۹۵
صاد نون
چهارشنبه ۲ تیر ۹۵
فدای خنده های قشنگت همینطور بخند...
چهارشنبه ۲ تیر ۹۵
تاحالا فکر کرده بودیدتبر ها چقدر حرف برای گفتن دارند؟؟چقدر غمگین و سالخورده اند...؟؟چرا هیچ کس از تبر ها نمی پرسد چرا دسته ی خودت را نشانه گرفته ای؟؟تبر ها....خیلی هم خشن نیستندخوب نگاه کن...فقط بغض دارندفقط حرف دارند...!!!صالحه.ن
سه شنبه ۱ تیر ۹۵
همین یک امشب میخواهم دنیا را به حال خودش بگذارم
نگران حال هیچکس نشوم...
با هیچ گنجشکی دوست نشوم
فقط همین امشب میخواهم تنها ماه را نگاه کنم
ماه من...ماه بیچاره من....چند شب دیگر کمرش می شکند!!
صالحه.ن