دیوانه

خدا همیشه به دیوانه ها حواسش هست

بیایید کمی زندگی کنیم



من هنوز هم دلم تاپ تاپ میکند برم روی پشت بام بنشینم...اگر از ترس دعوا های بعدش نبودم پاهایم را از آن بالا آویزان میکردم و خیره ی مردم شهر میشدم...اصلا هم مهم نیست که رسوای کوچه میشدم...تا حالا هم زیاد کوتاه امده ام برای مردم؛هنوز حسرت جفت پا پریدن توی آن گودال پر آب وسط شهر روی دلم مانده...یعنی شما دلتان برای زنگ دوچرخه های قدیمی در کوچه ها تنگ نشده؟بیایید کمی از لاک مجازیمان بیرون بیاییمکمی خوش بگذرانیم...بخاطر دلمان...بخاطر خودمان...آخ که چقدر میخواهم تا کمر از شیشه ماشین بیرون بیایم و جیغ بزنم در تونل ها....بیایید اینبار نگذاریم حسرت روی دلمان قلمبه شودپدر ها و پدر بزرگهایمان اینهمه حسرت خوردند بس نیست؟؟بیایید لاقل ما زندگی کنیمعشق بورزیم... لبخند بزنیم...بیایید کمی خاطره های خوب جمع کنیمخاطره های عجیب...مثل خالی کردن حوض پر از خاک گوشه ی حیاط...مثل آب بازی...مثل عکس های قدیمی...از آن ها که همه لباس های عجیب داریم و بعد ها کلی به قیافه هامان میخندیمشما را به خدابیایید کمی خوش بگذرانیم...بیایید کمی زندگی کنیم...شما را به خدا...برای حال خوبتان تلاش کنید....!!صالحه.نپ.ن:من بالاخره میرم ی روزی از پشت بوم پاهامو آویزون میکنم...بالاخره این کارو میکنم...بی خیال دعوا های بعدش:))
۹ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

آدم های شکلاتی



دقت کردیدچشم های بعضی ها کیک شکلاتی دارد
خیابان های شهر پر است از مردم ساده ای
که بوی ناب شکلات از چشمهایشان بلند میشوند...
مواظب این ادم های شکلاتی باشید
مواظب حال خوبشان باشید...


صالحه.ن
۸ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

زاهد پیر



تابستان ردای آفتابش را به تن کرده است ودر باغ کوچه های دنیا راه میرود و گلابی های کال میچیندعصای  چوبین به دست دارد و از هر خیابان که میگذرداز اخلاق صوفیان میگوید...این پیر مرد عاشقریش های بلندِ بعد از ظهرش را در کوچه شانه میزند و خرقه ی درویشی اش راشب ها روی رخت آویز ماه پهن میکنداین عابد  هنوز هم هزار سال روزه میگیرد و اعتکاف میکند وهنوز راهی خرابات میشود و غزل میگویدو هزاررسال است که گردونه ی فصل ها را میچرخد...زاهد پیر سال های مدرن ما...حضورت خوش جانا...صالحه.ن
۹ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

مایه ی ارامش

من هم از اصحاب کهف بودمو ساکن غاری در دل کوه..من هم از دقیانوسم فرار کرده بودمولی...خواب مرا نبرد!!از آن روز چشم که بر هم میگذارمبیدار میشوم...و راه که میروم کابوس میبینمخدایا دوباره"وجعلنا نومکم سباتا"نازل کن تا بخوابم!صالحه.ن
۱۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

حسرت



صدای شرشر آب می آیدولی ناودان ها خالیست...چمدان های شهر بی مسافر مانده اندو باران قصد سفر داردآخرین بازمانده نیزسیگارش را زیر پا له کرد و سوار قطار شد...و چمدان جا ماند..و باران تنها شد...از این پس شهر در حسرت خواهد ماند!صالحه.ن
۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

وفتی حرفات سه نقطه میشن



بعضی وقت ها هست که یک عالمه حرف داری...یک عالمه بغض داری...تند تند حرف میزنی توی دلت..تند تند تایپ میکنی....ولی آخر کاردستت رو میذاری روی یه دکمه گوشه ی صفحه و همشو پاک میکنی...و بعد اروم اروم و محتاط شروع میکنی به نوشتن یه چیزهایی که اصلا منظورت نبود!!یه حرفهایی پر از سه نقطه...کاش لااقل کسی بود که بشه براش سه نقطه هاتو تفسیر کنی...کاش...بعضی بغض ها واگیر داشتاونوقت راحتتر میشد حرف زد...مهم نیست...خدا حواسش به سه نقطه ها هست...ولی یه بغضایی باید واگیر دار بشن...یه سه نقطه هاییتوی هیچ دفتری جا نمیشن...خدایا...کاش بعضی بغضا بی حرف واگیر داشت...کاش...صالحه.ن
۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

شاعر معمار

معماری میشناختم که شاعر بودواژه واژه دیوار خیال را میبرد بالا...ایوان خانه اش حتما گنجشک داشت و عصر ها چای گرم...حیاط خانه اش حوضی گرد داشتو هی شعر سر میرفت از حوصله اشهی میریخت توی حیاط...ماه میهمان بود هرشب و حیاط سیب داشت و انار...شاعری را میشناختم که معماری میکرد...از پله های بهار بالا میرفت و ویلا میساختو کلمات را برج میکرد...شاعری معمار بودو همیشه ابری بالای سرش در حرکت...وهمیشه بارانی زیر شاخه های بیدش داشت...امان از شاعری که معمار باشد!!!امان!!!صالحه.نپ.ن:حس خوبیست ک شاعری معمار باشد...اینکه شعر هایش را برج کند؛ویلا کند و مردم در شعر هایش زندگی کنند:)
۱۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

وضعیت اناری



امروز تیتر خبر این بود:
"هشدار...وضعیت اناری شده است"
شاعری گم شد زیر یک درخت
از آن پس انار هاشعر میدهند و شعر ها انار...
بیشتر مواظب شاعران باشید!!
۱۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

اذان بده...



لا به لای تمام این حال بدی ها...
پشت پرچین بلند همه ی این چای های گس
هنوز هم قشنگی میوزد
هنوز هم صدای اذن می اید..
و هنوز" ربنای من" در  صدای تو گم میشود
"ایاک نعبد" نماز من دکلمه ی صوت حمد تو میشود
انگار من به" تو" اقتدا کرده ام...
جز این نمیتواند باشد
که لحن هنوز کودکانه من حل میشود در صدای مردانه ی تو
آخ که این گم شدن و پیدا نشدن در بودن تو چه لذتی دارد...
اذان بده...
من به تو اقتدا خواهم کرد...

صالحه.ن
پ.ن:هیس...من ...آقای پدر... چند ساعت قبل...یهویی...من خیلی دوس او ؛)
۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

بغض زمین

یعنی بغض زمینپشت کدام چراغ قرمز شهر گیر کرده است؟؟صالحه.ن
۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
«دیوانه بودن همیشه بد نیست
میتوانی دقیقا وسط نقطه ی انجماد بایستی
و سرت از فکری شیرین گرم سوختن باشد:)»

این طبع که من دارم با عقل نیامیزد....

آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان