دیوانه

خدا همیشه به دیوانه ها حواسش هست

امید یا غفلت ؟

همینطور که قابلمه ی آش رشته را بغلم گرفته بودم.

عطر دو نان بربری تازه که روی قابلمه بود را به جان میکشیدم.

و در حالی که از خیابان رد میشدم فکر میکردم :

چقدر منظره ی  این دخترک، منظره ی «امیدواری» است.

و ما چقدر امیدواریم به زندگی...

وقتی کلید برمی‌داریم و امیدواریم به خانه برخواهیم گشت.

وقتی قبل رفتن ، شام شب را آماده میکنیم .

وقتی سفارش جدیدی از یک آنلاین شاپ ثبت میکنیم.

وقتی ساعت را کوک میکنیم برای فردا...

لیوان آبی را روی اپن میگذاریم تا بعد از خاموش کردن چراغ هال به اتاق خواب ببریم.

این زندگی، این زندگیِ پیش بینی ناشدنی، پراست از ردپای امید های کوچک.

گاهی قدر چند سال،گاهی قدر دمی.

و نمیدانم چقدر اینها امید است و چقدر تغافل؟

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

نو

دنیا پر است از چیزهای منحصربفرد

اما انگار،

چیز تازه ای ندارد....

۲ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

این زندگی

درحالیکه اسکاج را محکم پشت قابلمه می‌کشم

فکر می‌کنم:

واقعا این زندگی ارزشش را دارد؟

زندگی به معنای عامِ زندگی.

و فکر میکنم ، انگار که من آدم خوشبختی محسوب می‌شوم.

برای داشتن چیزهایی که دارم؛

و نداشتن چیزهایی که ندارم.

البته ، غم ها و رنج هایی هست، آن گوشه ها، یا همین نزدیکی ها.

اما هنوز خوشبختی هست‌.

زور تسلیم و رضا 

و رشد می‌چربد انگار.

بعدتر میپرسم: یعنی باید به این حس ها و فکر ها توجه کنم؟

و آیا زندگی ارزش زیستن را دارد؟

 

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
«دیوانه بودن همیشه بد نیست
میتوانی دقیقا وسط نقطه ی انجماد بایستی
و سرت از فکری شیرین گرم سوختن باشد:)»

این طبع که من دارم با عقل نیامیزد....

آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان