دیوانه

خدا همیشه به دیوانه ها حواسش هست

نذر کردم

نذر کرده ام؛خدا یوایشکی برایم بفرستند...اینهمه یواشکی رسید و من لبم را گاز گرفتمو لابه لای شعر هایم هق زدموقتش نرسیدهاز خوان بلند یواشکی های خدا کمی هم به من برسد؟قول میدهم انقدر شاعرانه شاد شوم...که هیچ کس جز برگه های شعرم نفهمد!!که مباد...مباد نیمه شبی لبش را گاز بگیرد و هق بزند زیر لبو حسرت بشود سهمش...و شعر روان به گونه هایشاینبار ....نه قسم خوردم و نه گلایه سر دادم...دست روی ابروی صاحب خانه گذاشته امنذر کردم...صالحه.ن
۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

و دانه ای

و دانه ای..خزید در آغوش باغچهو سر به سینه ی خاک نهادبه یمن حضرت عشق بزرگ شدو ریشه کرد و هزار سال است که شهر؛ از آستان شاخه هایش مینوشند.در سینه ام نهالی کاشته ام از ایمان...تا ریشه بگستراند در ریه هایمو نفس هایم هوای حق بگیرد!در سینه ام...دانه ای کاشته ام از عشق...از لبخند...از هزار درخت کهن؛ که انگور هایش کهنه شراب خرابات کوچه پس کوچه های حافظ استو دانه ای از ایمانسر به سینه ام میگذاردتا به یمن دولت عشقریشه بگستراند و درختی کهن شود...صالحه.ن
۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

جنگل

پیچ پشت پیچ...
در سر من جنگلیست که پشت درخت ها مخفی شده
و من جاده ای که
دور پیچک ها پیچیده ام...
و از هجوم وحشت بار این جنگل
 به غار ها پناه برده ام
و ریشه های درختان مرا میکاوند
و ریشه های درختان گلویم را میبوسند
در من جنگلیست که آشوب است
که حالش خوب نیست




صالحه.ن
نقل قول نوشت:"گاهی چنان بدم ک مبادا ببینیم..."
۲۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

یک حپه قند

و یک نفرکه در خوابم بود.خواهد مرد...درون یک فنجان چایو گس میکند دهان مرا.این حبه قند...آب میشود؛ و شیرینیش مغلوب پوره های چای ...!این یک نفر که در خوابم بود...در بیداری صدایش شنیده شدو اینبار در  من مرد!!فنجان چای...عصرانه های گس...یک حپه قند که روزی شیرین بودمغلوب گسِ لیوان شد!صالحه.ن
۹ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

او مرا می داند

و خدایم ک مرا می بیندو خدایم که مرا می داندو خدایم که مرا می بخشد...مگر او  کافی نیست؟؟؟؟صالحه.نپ.ن:از عکسش خوشم اومد:)نقل قول نوشت:"به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند...خطا نکردن ما غیر ناسپاسی نیست"
۱۸ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

اقیانوس

اقیانوس تر از من چه کسی هست در این جا؟؟من خالی حوضم که پرم از نفس ماهی تنهاصالحه.ن
۱۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

در من کسی گم شد!!

در من کسی گم شد....و پیچ قطار او را دورن خود کشیدو از من رخت بست!!!تنها نگرانیم این استنکند چشم هایم را بفهمد...انگار این درخت هیچ سیبی برای افتادن ندارد...و زیر گلویم انگار هیچ سیبی تکان نمیخورداینکه لب ها نخندد چندان ک چشم ها نگریند غمگین نیست!!در من کسی گم شدو پیچ قطار او را به دور دست ها برد...صالحه.ن
۱۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

ترس

می ترسم از روزی که چشمامو بفهمه....
۹ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

چه زود دیر میشود

کوچکتر که بودمبالای سر پدرم مینشتم و موهای سفیدش را لابه لای موهای سیاهش مخفی میکردم...حالا که بزرگتر شدم میبینمچه ساده؛بدون دخالت دستموهای سیاهش گم میشود لابه لای موهای سفید...و من فکر میکنمچه زیبا گفتند:و چقدر زود دیر میشود!!  صالحه.ن
۱۸ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

کسی در این پیراهن نیست

کسی در این پیراهن نیستاو سالها پیشاز خودش گریخته!!و هیچ آمدنی...او را به خود باز نمیگردانداو خودش را تبعید کرده استهیچ کس در این پیراهن نیست!صالحه.ن
۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
«دیوانه بودن همیشه بد نیست
میتوانی دقیقا وسط نقطه ی انجماد بایستی
و سرت از فکری شیرین گرم سوختن باشد:)»

این طبع که من دارم با عقل نیامیزد....

آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان