دیوانه

خدا همیشه به دیوانه ها حواسش هست

چقدر بده

باید برم توی شعرام و در نیام میدونی؟دیگه هیچ جا آروم نیستلبامو کش میدم اما لبخند روی لبم نیست!!+چقدر بده که از چشام میفهمی تو چقدر بدمخدا کنه تموم بشه تموم اینهمه بدی...دلم میخاد بغلش کنم...یه عالمه هم بغض دارمولی میدونی؟هیچ دلیلی برای بغل کردنش ندارمدارم فکر میکنم اصن من هیچوقت اونطور که دلم میخاسته بغلش کردم؟اینطوری که"سرمو فرو کنم تو سینش دست راستمو حلقه کنم دور کمرش و دست  چپمو بذارم روی شونش"اونطور که تو وبم نوشتم...اصن تا حالا "جامو خالی گذاشته؟؟"که برم و نیمی از خودمو حل کنم تو آغوشش؟؟اونروز روز قشنگی بود که چونمو گرفت و پیشونیمو بوسید....مثل رمانا نبود که مور مورم بشه و یدفعه اروم شمولی اونقدر خوب بود که الان که فکر میکنم بغضم میگیره!!میگم...چند وقته دل نازک شدم...کاشکی بیشتر مواظبم باشهشاید همه چی از اون عصر آبان لعنتی شروع شد؟؟اون زلزله ی 12لیشتری که اومد و تموم منو لرزوند و رفت...و من...خیرم به جسد کسایی که روزی عزیز بودن!!خیرم به مرگ اینهمه خوشبخی زیر آوار این زلزله...هنوزم دارم تقاص میدم...تقاص اون عصر پاییزی 95 لعنتی رو...پست رمز دار رو...فکر میکنم من تو زندگیم دو تا کار اشتباه کردمنه سه تا...نه اشتباه معمولی اشتباه بزرگ...اونقدر بزرگ که بنظرم لزومی نداره یکی مثل من تا نهایتا2 سال دیگه به زنده بودم ادامه بده!!اولی که سخت تر بود از همهمطمئنم که بخشیده شده!!شاید تنها توبم بود که واقعی بود..از اونا که هق زدم و خودمو خفه کردم...از اونا که هنوزم با کوچکترین نشونه ای ازش میخام بمیرمهمه چی نشون دهنده ی شدت عذابی که هنوزم میکشم هست...و همه فکر میکنم ترک کردم اون گناهو!!همون روز لعنتی....همون غروب نفرین شده...یه روز اونو با تموم خاطره های بچگیم ریختم  دور!!دومیش؟چند سال درگیرش بودم؟؟چند ساله که درگیرشم؟؟چه درد بزرگیه...خدا؟؟؟کمکم میکنی دیگه؟؟؟باید اینم ترک بشه...باید اینم پاک بشه!!!باید با خاطره های جونیم بره ته مغزم...چه دخترک طفلکی..!!!به خاطر این سه اشتباه چقدر زود قراره الزایمر بگیرم؟؟(اشکام ریخت!!-متاسفم برای اینهمه ضعیف بودنم-)اشتباه سوم اون فریاد لعنتی بود!بعد از اونهمه سکوت مثل انبار باروتی بودم که رفت روی هواو حالا...هیچی ازم نمونده!!و دارم سعی میکنم رو خرابه های این زلزله خونه بسازمچه کار عبثی!!+چقدر بده که اینهمه حرف دارم منچقدر بده که اینهمه پر بغضمچقدر بده که تو میفهمی...تموم اینهمه بدیا رو تو وجود من!!راستش...خیلی وقته دارم فکر میکنمقبلا خوب بود...خوش میگذشت...گاهی هم اتفاقای بدی میوفتاداما حالا بده...بد میگذره...گاهی یه اتفاقایی میوفته که خوبه!!شعرامو دوس ندارمشاعرانه هام دیگه ارومم نمیکنهبده نه؟؟+چقدر بده شعرام امونمو بردهچقدر بده که اینقدر تنهام منچقدر بده که تو میفهمیولی نمیکنی کاری برای درد من!!درد ها یکی دوتا نیستنبه یه نقطم نمیرسنهمیشه اخرشون سه نقطه میگرن....
۰ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
«دیوانه بودن همیشه بد نیست
میتوانی دقیقا وسط نقطه ی انجماد بایستی
و سرت از فکری شیرین گرم سوختن باشد:)»

این طبع که من دارم با عقل نیامیزد....

آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان