۳۶ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

تو نعمت خدایی

عکس و تصویر hojat ashrafzade_andohe bozorgist zamani ke nabashi

جانای من!
تو نعمت خدایی!
نعمت های خدا را باید اینطور شمرد:
تو .
تو .
تو .
و کمی بقیه ی چیزا ها:)




صالحه.ن

پ.ن:جانای من!؟تولدت مبارک
  • صاد نون
  • شنبه ۳۱ تیر ۹۶

خوابش برد

سرش به شانه ی من بود و درد دل میکرد
همین که وقت غم من رسید خوابش برد

محمد مهدی درویش زاده
  • صاد نون
  • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

گریه

باید سرمو بذارم رو شونه یکی گریه کنم!
  • صاد نون
  • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

هر کس بوده کوچیده!


عکس و تصویر هر شب سرم را روی شانه ات می گذارم یادم می افتد نیستی سقوط می ...

تو تا کی با منی ای درد ! ای تنهایی دائم !؟
که هر کس بوده کوچیده است از این من...




صالحه.ن

پ.ن:متاسفم برای نبودنم همچنان نخواهم بود!
  • صاد نون
  • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

در نبودنت...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صاد نون
  • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

باید تا بزنم بگذارم توی جیبم!

کاش می شد؛
بعضی لحظه ها را....
بعضی آدم ها را ...
تا کرد و گذاشت توی جیب !!
که هی دستت را بگذاری روی جیبت و خیالت راحت شود که همان جاست !
تا وقتی خسته روی تختت دراز شدی 
و به سفیدی مطلق سقف زل زدی ؛
آرام از جیبت بیرون بیاوری و روی چشمت بکشی!
مثل لحظه ای که دست سرخ از شاتوتم را آوردم جلو تا صورتت را همرنگ لباست کنم!
یا وقتی که بلند بلند زدیم زیر خنده...!
اصلا همین دست های گره شده در هم را...!
کاش می شد تا همیشه داشته باشمت!
باید تا بزنم این جیغ و داد و خنده ها و نگاه ها راو نگه دارم برای روز های مبادا...
و نگه دارم که مبادا ...
که مبادا نداشته باشمت!




صالحه.ن

نقل قول نوشت:«گیرم که هزاران غزل از هجر نوشتیم ؛جرات که نداریم به دلدار بگویم»علیرضا استادی
  • صاد نون
  • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶

رگبار


نتیجه تصویری برای باران

باران منم در کوچه های خشک تابستان
رگبار ... هی رگبار...هی رگبار....




صالحه.ن
  • صاد نون
  • پنجشنبه ۲۲ تیر ۹۶

معتادم

عکس و تصویر این حقیقته... آ دما همیشه تنهآن! با خا طرا تت میشه هم مرد و هم ...

من به تنهایی بی رنگ اتاقم
به قلم کاغذ روی میزم
به کتابم...به اتاقم...
من به تنهایی معتادم!
  • صاد نون
  • پنجشنبه ۲۲ تیر ۹۶

اتاق

اتاق

اتاق
اما دون اهو
واقعا جذاب بود!
اول ک خوندم نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم
اما هر چقدر ک گذشت دیدم نمیتونم کتاب رو زمین بذارم!
راوی داستان جک 5سالس:)
قهرمان بزرگ داستان!که خب اولش من سختم بود که ی پسر 5ساله باشم!
اما هر قدر که گذشت بیشتر و بیشتر بچه شدم:)
این یکی از بهترین قسمت های کتاب بود که من واقعا به نویسنده افتخار کردم
که تونسته "اتاق" و بعد "دنیا"-دنیایی که بعد 5سال تازه باهاش اشنا میشه رو- به تصویر بکشه
نکته دوم ترجمه بود!!
واقعا عالی بود!!
مخصوصا اینکه آهنگا شونو جایگزین کرده بود خیلی داستان رو ملموس کرده بود!
اتاق یه چیز تازه و جذابه!
که نویسنده فکر این داستان رو از یه اتفاق واقعی الهام گرفته
-داستان واقعی مربوط میشه به پرونده یه مرد اتریشی که دخترشو حبس میکنه به مدت 24 سال!!
 و بار ها مورد تجاوز قرارش میده که حاصلش7 تا بچس!!-
و داستان اتاق:
 ماجرای "مامان" یه دختر که در 19سالگی دزدیده میشه و به مدت 7سال تویه اتاق حبس میشه....
فیلم هم ازش ساختن....
به همین اسم محصول 2015امیدوارم بتونم ببینم:)

"ماه صورت نقره ای خداست"

"من اگر کیک بودم قبل از اینکه کسی منو بخوره خودم را میخوردم"
  • صاد نون
  • سه شنبه ۲۰ تیر ۹۶

دوباره بیدار میشویم

فردا دوباره بیدار می شوم :
و درحالی که چشم های خسته ام را میفشارم ؛ 
دنبال عینکم میگردم.
دوباره چروک چادرم را میگیرم  ؛ 
با حسرت به تختم نگاه میکنم!
آهنگ ها را بالا و پایین میکنم 
و به ناکجا ترین نقطه ی اتوبوس خیره میشوم.
من ضعف میکنم و تو غر میزنی که چرا صبحانه نخورم؟!
فردا صبح
دوباره بیدار می شویم:
و بغض دیشب را...
و زخم دیروز را...
و درد هر روز را...
به روی هم نمی آوریم!
و باز این نمایشِ تکراری را مرور میکنیم...






صالحه.ن
  • صاد نون
  • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶
«دیوانه بودن همیشه بد نیست
میتوانی دقیقا وسط نقطه ی انجماد بایستی
و سرت از فکری شیرین گرم سوختن باشد:)»

این طبع که من دارم با عقل نیامیزد....