۴۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

چادر

یادش میدم چطوری چادر بگیره:))
  • صاد نون
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵

موهاش

موهاشو میبافم:)
  • صاد نون
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵

ست شدیم

میاد دستاشو بشوره
نگاش میکنم میخندم:)
با تعجب نگام میکنه؟!
اونم خندش میگیره
ست شدیم
همینجوری الکی الکی
بدون اینکه بدونیم ست  شدیم
  • صاد نون
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵

خدافظ 95...خدافظ

نتیجه تصویری برای آمد بهار جان ها

امسال سال قشنگی بود یا نه...بالاخره داره میره:)
خنده داشت...بغض داشت...درد داشت...
خلاصه که سنگ تموم گذاشته بود :)
از ته قلبم ممنونم ازتون دوست جوناکه بودید...
خوندید...
لطف کردید...
امیدوارم سالی که میاد...
خدا بهترینای مهربونیشو شامل حالتون بکنه
شاد...خوشحال...راضی...کنار تموم کسانی که دوستشون دارید
زیر سایه امام زمان
تموم لحظه هاتون مبارک باشه:)
خیلی از دوستا بودن و نیستن براشون ارزوهای خوب دارم هر جا ک هستن:)
محتاج دعا...:)
سال خوبی داشته باشید:)
  • صاد نون
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵

سال کبیسه

سال کبیسه
مرد مغروریست که هی
" با دست پس میزند و با پا پیش میکشد"
نه میگوید دوستت دارد؛
نه میگوید نمی خواهدت!!
نه سال را تحویل میدهد؛
 نه تحویل میگیرد!




صالحه.ن

پ.ن:احتمالا  آخرین شاعرانه ی 95
  • صاد نون
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵

می خندیم

می ره بالا صندلی ستون رو دستمال بکشه
میرم کنارش 
شونه سمت راستمو میزنم بالا میگم
 میتونی دستتو بذاری روس شونم بیایی پایین
میگه ها؟
میگه دستتو بذار رو شونم بیا پایین
دستشو میذاره رو شونم
 دستش میخوره به صورتم
میاد پایین
میخندیم
نمیدونم به چی
می خندیم:))
  • صاد نون
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

پریا

یه شب بارونی
که بارون چیک چیک میخوره به سنگ فرش پیاده رو
چادرمو بالا میگیرم ک خیس نشه
میپرم تو ماشین و تند تند شروع میکنم به خوندن:
وقتی دیدن ستاره به من اثر نداره
میبینم و حاشا میکنم
 بازی و تماشا میکنم
گیج و ویج و منگ نمیشم
از جادو سنگ نمیشم
یکیش تنگ شراب شد
یکییش دریای آب شد
یکییش کوه شد و زق زد
تو اسمون تتق زد
شراب رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم از اونورش بدر شدم
دویدم و دویدم بالای کوه رسیدم"
میزنم زیر خنده از نگاه های متعجب و پرخندشون
نفسم بند میاد:))

+دیگه بلد نیستم بقیشو
میخنده میگه:- آفرین اگه همینجوری ادامه بدی با این شعرا تویه مهد کودک استخدام میشی:)))
میخندم:)
از تو شیشه نگاه میکنه و میگه:پریا بود اسمش؟؟
میخندم:)
+بله دیگه...شعرپریا از احمد شاملو...یه ذره مطالعه ادبی ندارین که
میخندم:))
  • صاد نون
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

جناب او

جناب "او"
هیچ فکر میکردید
 "تو"ی  "بغض نوشت"  هایم بشوید؟




صالحه.ن
  • صاد نون
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

میخنده:) میخندم:)

کش موها رو نشونش میدم و میگم:
من از اون کشا که موهاتو خرگوشی می بندی میخااام
به صدای بچگونه و دستام که موهای خرگوشی رو نشون میده میخنده:)

+اینم کادو صالحه:))
کش موهای پاپیونی
نگاش میکنم که تکیه زده به چارچوب اتاق
میخندم:))
  • صاد نون
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

جناب او

یه درد عمیقی توی سینمهاون ته ته تهشیه بغض سنگینی کهخوب میدونهاین رابطه مثل اولش نمیشهارومیممیخندیمباهمیمخوبیمولی یه چیزی هست که هردو داریم مخفی میکنیم:/یه چیزی هست که ب زبون نمیادکسی که از دور داره نگاه میکنه نمی بینهمن که تو رستوران روبروت نشستم و دارم میخندمچقدر صدا توی سرم فریاد میکشهتو که روبروم نشستی چه حالی داریکسی نمیفهمه روی این درد سرپوش گذاشتیمحداقلش تو راضی میشی...هیچکس نمیفهمهولی یه روز این قلب زیر سنگینی این دردزیر سنگینی این نفسای عمیقدیگه نمیزنه!!پ.ن:فکرشو نمیکردم یه بشی"تو"ی شعرام...جناب"او"...!!
  • صاد نون
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵
«دیوانه بودن همیشه بد نیست
میتوانی دقیقا وسط نقطه ی انجماد بایستی
و سرت از فکری شیرین گرم سوختن باشد:)»

این طبع که من دارم با عقل نیامیزد....