شعر شهریار


خستم از خنده های اجباری

از تمارض به خوب بودن ها

مرگ را زندگی کردن

دخترانه مرد بودن ها


در قفس حبسمان کردند

چون درختان خسته ی نارنج

ریشه کردیم بلکه پر بزنیم

دامن الودمان کردند


خاک در دست و پایمان پیچید

خاک بر سر شدیم اما باز

دست بستند تا مبادا ما

سمت ارزویمان برویم!


رشه در خاک،دست ها خالی

یک پرنده که قبر خود را کند

حسرت اسمان خود را داشت

یک وجب خاک سهمش هست


چون درختی به خاک خو کردیم

چون جنازه به قبر معتادیم

یادمان رفت زندگی کردن

ما فقط ارزو هدر دادیم...


صالحه.ن



پ.ن:دلم برای شعر گفتن تنگ شده...