باد



باد لای مانتوم میپیچه...

و بی خیال و رها چترییامو ب بازی میگیره.

قدم میزنم کنار درختای شاتوت و به اون روزی ک دستام سرخ شده بود و از ترس رنگی شدن شال سفیدم جیغ میکشیدم فکر نمیکنم.

صدای اهنگ رو بلند میکنم و به روزی ک باهم این مسیرو قدم زدیم فکر نمیکنم.

به اینکه ماه هاست صداشو نشنیدم و باهاش حرف نزدم هم.


وسط گلای زرد وایمیستم؛به سگ کوچولویی ک برام دم تکون میده میخندم.

و میذارم ک دست طبیعت نوازشم کنه.

روزها میگذرن…همونقدر سریع که بپرم و تو هوا بچرخم از حال خوشم:)