دیوانه

خدا همیشه به دیوانه ها حواسش هست

قرمز و نارنجیِ قدیمیاش

باید از شیشه ی ویترین این مغازه ها رد شد...رد شد و  محو شد تو دنیای بی رنگ این همه گذشته که جا مونده تو حال...باید دست گذاشت روی تن قرمز و نارنجیشون و سیاه و سفید شدمثل گذشته های دور تر دور!!باید رفت و تو این پاییز خاطره های مردم رو قدم زد..."ظرفای گل سرخ مادر بزرگ"..."شکلاتای رنگی "...کمدِ سبزِ اتاقِ کناری...چقدر یادمون رفته خاطره ساختن رو...نه...؟!باید برگردم دور تر از دور و دوباره.. بدوم تو برفا تا زمین بخورم و دوباره بلندم کنه... برف لباسم رو بتکونهو محکم دستمو بگیره تا دیگه نخورم زمینباید برگردم عقب ، جلوی ویترین همین مغازه...از شیشه رد شم و فرو برم تو قرمز و نارنجیِ قدیمیاش...تا بازم بوی خوشبختی بگیره جون دنیامو:)صالحه.نپ.ن: یه فیلم اقای پدر چند وقت پیش پیدا کرده بود و به سختی فرمتشو درست کرد...مال خیلی دورا...منو خاهری میدویم تو برفا و با جیغ میکشیم (من شبیه جوجه اردکای زشت پشت سرشم) :)) میخورم زمین خاهری بلندم میکنه و با حوصله برف لباسم رو میتکونه... دستمو میگیره و باهم میدویم از کادر خارج میشیم D:  ینی برا خودش کلی فیلمه هاااا...کلی هم عشق و محبت و اینجور چیزا...من اشک تو چشام حلقه زد اون صحنه که لباسامو میتکوند :)پ.ن:خاطره بسازیم بازم:)) خاطرای قشنگ:)) شما هم بگید از این خاطره های محبت طوریتون...:)
۰ موافق ۰ مخالف
ای جاااااانم
کاش زمان ما هم فیلم بود تا خاطره داشته باشیم
من خودم عاشق خاطره سازیم
تا میتونم از خودمو خانواده عکس مگیرم و خاطره میسازم
جایی که هستیم شادی و طنزرو هدیه بهشون میدم تا خاطره بشم
به خان گفتم از هر موقعیت درسا عکس بگیر تا آینده ش شیرین بشه

:)) از این تلوزیونا تا حالا دیدی از نزدیک؟؟ من ندیدم اینجوریشو حیلی عشقن چقدر عالی من مطمئنم کوروش شما یه پا نوستالژی برا همه بهت افتخار میکنم:)) درسا ذوق میکنه مطمئنا بزرگ شه واای فک کن با شورش و بچه هاش بشینین دور هم عکساشو نگا کنین هی خاطره بگی براشون

خیلی قشنگ بودن هم متن هم خاطره واقعا قلم خوبی داری

مچکر:) لطف داری جانا

واااای چه پست خاطره انگیزناکی!!!!
یاد تلویزیون قدیمی خودمون افتادم که اون قدیم مدیمااا خودم فقط طرز عوض کردن شبکه هاشو بلد بودم!!! کلی به خودمان از این بابت مغرور بودیم.
هععییی پیر شدیم مادر!
از این قرمزاست. بالاخره یه بار تو وبلاگ عکسی ازش می زارم.
مرسی بابت این پست.

وااااای داشتین؟؟خوشبحالتون من ک ارزو ب دل اینام عاخی کلی برا خودش افتخاره پس چی؟بایدم مغرور میبودی هنو اول جوونیته خاهر اره حتمن بذار ممنون از نظر قشنگ

خخخخ آره تا چند سال پیش داشتم از اینا خودم
ی تیوی داشتیم سیاه و سفید بود و کانالاش لمسی . آخی خاطره بود خخ
بعدش لامپ تصویرش سوخت ی تیوی دیگه رو با این سرهم کردیم خخخ فرض کن موتورش یکی دیگه تصویرش از یکی دیگه
چند باری هم برق گرفت منو

واایییی فقط چند بار چیزی نیس ک...

اوووووووف ممنون بابت افتخارت لفط داری جانا
من هم افتخار میکنم به شما عزیزجان

آره نوستالژی های زیادی دارم برا نوه هام
آخیییییییی نوه هام

خاهچز ممنوووون عاخی فک کن من جات ذوق مرگ شدم

سلام عزیزم

عالــی بود .... فوق العاده و زیبا ....

سلام ممنون

آخی
چه رمانتیک
!!!
من خاطره ای که خیلی دوسش دارم اینه که آقاجونم وعموها وبابام ازسرکاراومدن
من رفتم‌شیرین زبونی کردم چارپنج تایی وایستادن
منوازاین بغل به اون بغل پرتابم میکردن
چقد چسبید!!!!
چارپنج ساله بودم

بعله اینجوریاس وااای چه عالیی چقدر خوش گذشته من یادمه میرفتم رو گف دست بابام وایمیستادم بلندم میکردم

خاطرات قدیمی و کودکی خیلی خوبه ...خاطراتی که با یه اهنگ باشه یا یه عکس یا با یه فیلم ...
منم کلی خاطرات قدیمی دارم ینی پر از عکس ولی فیلم یه چیزه دیگست که موقع ما نبوده انگار ینی گرون بوده فک کنم ...من با صدای خسرو شکیبایی اهنگ مادر من فیلم خواهران غریب کلی بچیگهام زنده میشه برام خیلی دوسش داشتم همیشه واسه مامانم میخوندم وقتی کاست پخش میشد البته این ماله خیلی کودکیم نیس از کودکیم فقط عکس مونده برام خاطره

اره:)) من کم عکس دارم ولی خاهرم خییییلییییی عکس داره اونموقع ک این فیلمو گرفته بود بابا مال همون اوایلی بود ک دوربین خریده بود عاخی:)) چقدر جذاب:))

راستی منم تو این تلویزیون قرمزه کلی خاطره داشتم و کارتون دیدم ما از این داشتیم بچگیمون همین رنگ و سیاه سفید پخش میکرد

واقعن؟؟؟ خوشبحالتون...من انقده دوس دارم ازینا چه برنامه هایی؟ تلوزیونتون چی شد؟دارین هنو؟

قشنگ بود، خاطرات کودکی همشون شیرین و قشنگن ...



من برادچنتا پست قبلیتم کامنت گذاشتم، ولی فقط یکیشون هس!!!!!!!!

ممنون عاره خیلی... جدی؟

:)) خاهر بزرگتر داشتن خدایی خیلی خوبه ...
غزاله هم همیشه برام هم خاهر بزرگتر بوده هم برادر بزرگتر، چون همیشه ازم حمایت میکرده و الان هم میکنه
یادمه بچه ک بودیم ، شب نشینی داشتیم خانوادگی با یکی از دوستای مامانم (س تا پسر داشت این دوست مامانم، الانا ک هم ما هم اون س تا بزرگ شدن ، دیگه رابطه قطع شده )
یادمه هر وقت میرفتیم خونه ی اینا ، هر پنج تامون (مسعود بچه بود اون موقع) میریختیم تو ی اتاق ، با بالشت و مشت و هر چی فک کنی ، میفتادیم ب جون هم
بعد خوب اونا پسر بودن و زورشونم زیاد دیگه
اکثرن ما کتک میخوردیم(رو صورت جفتمون هنوز اثارش هس ، یکی نبود بگه خوب روانی بودین همچین بازی ای میکردین )
بعدهر وقت این پوریا (داداش بزرگه ، الان بیست سالشه) منو میزد ، غزاله ی محکم ترشو ب اون میزد، منم ذوق مررررگ میشدم ینی
یا پارسا (دومیه، ی سال ازم بزرگتره) بستنیمو ازم میگرفت ، غزال میومد دعواش میکرد وپسش میداد بم
کلن عالمی داره این حمایتای خاهرانه و عشقولانه
خدا نگم چیکارت کنه صالی ، چ طولانی شد !!!!
راستیییییی متنتم عالیییی بود

یس یس خل عاخه بزن بزن؟ کلا اجی بزرگا عچفن (حالا من عمرا همچی چیزی جلو ساجد بگما) بع من چع!؟ عجبا ممنوون

پسر:عشقم شرط بندی کنیم؟؟؟

دختر : باشه عزیزم...بکنیم...

پسر : تو نمی تونی 24 ساعت بدون من بمونی...

دختر : می تونم...

پسر : می بینیم..

24 ساعت شروع می شه و دختر از سرطان عشقش و اینکه خیلی زود قراره بمیره خبر نداشته...

24 ساعت تموم می شه و دختر میره جلوی در خونه ی پسر..در می زنه

ولی کسی در رو باز نمی کنه...داخل خونه می شه و پسر رو می بینه که

روی مبل دراز کشیده و روش یه یادداشت هست...

یادداشت : 24 ساعت بدون من موندی...یه عمر هم بدون من می تونی

بمونی عشق من...دوستت دارم........
چه خوب
همیشه خوب باشین
:)

تشکر شما هم

شاعر خانوم ما در چه حاله؟خوبین؟

سلام:) ممنون شما خوبید؟

منم خوبم..بد نیستم

:) شکر...بهتر باشیدان شاالله

من قشنگ ترین خاطرم با دختردایی رقم خورد، رفته بودیم جنگل خانوادگی، بعد باهم بومرنگ پرت می کردیم یه مسافت خیلی طولانی میرفت تو هوا میگرفتیمش!
و اینکه خیلی بچه تر بودیم من میبستمش به صندلی کیف میداد!
البته اونم وقتی آزاد میشد میومد با شال گردن خفم میکرد!
اما الان متاسفانه قطع رابطه کردیم.. کاش بشه دوباره آشتی کنیم.. :(

چه جذاب میبستینش ب صندلی این عالی بود! ان شاالله:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
«دیوانه بودن همیشه بد نیست
میتوانی دقیقا وسط نقطه ی انجماد بایستی
و سرت از فکری شیرین گرم سوختن باشد:)»

این طبع که من دارم با عقل نیامیزد....

آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان