دیوانه

خدا همیشه به دیوانه ها حواسش هست

مینی بوس سفید

مینی بوس سفیدو خط های آبی موازی که بغلش کردندمرد موجوگندمی با چشم های آبی روشنو تنها مسافردختری با کولی سنتیآخر مینی بوس سمت راست کنار شیشهغرق در کتابوسط مینی بوس:^سودابه و انباری خانه ی مادر"آیدا ویران میشود"^مینی بوس می پیچدمقصد…!؟؟آخر همین رمان:)صالحه.نپ.ن:من امروز تو سرویسپ.ن۲:دارم مثل پر مریم ریاحی رو میخونم سودابه و آیدا شخصیت این رمانند
۰ موافق ۰ مخالف
چیز خاصی به ذهنم نیومد بگم

:))


رمان نگو...
دلم کبابه
خیلی وقته هیچی نخوندم

جان جان فعلن درس بخون جانم:)

اونوقت واقعی هست یا تخیل

واقعی دیگه دارم میگم امروز من تو سرویس

مگه تو تخیلات نمیشه زندگی کرد
والا بلا مینایی در کار نیست
به جدم قسم.خخخخخخخخ

باشه

مرسی

خاهش میکنم… اسم؟ادرس؟

دختر یکمـ سآده تر بنویس بفهمیمـ چی بهـ چیِ کی بهـ کیِ

کجاشو نفهمیدی؟؟ تو.سرویس داشتم رمان میخوندم فقد منم تو سرویس بودم اینگونه بود صحنه و اتفاقات ک نوشتمش

چه حس خوبی داشت
من عاشق پی نوشت هاشم ینیییی
کلا پی نوشت که مینویسی ذوق میکنم میخونم.
کولی سنتی؟ عکسش و بذااااار...خاعش!
مثل پر؟ قشنگه؟

الهی شکر:) ای جان:)) ازین به بعد کلا تو پی نوشت حرف میزنم:)) اگه تونستم حتمن ولی من مث تو عکش نیستما!!! عارره خیلی دوس:)) مریم ریاحی خیلی دوس

خیلی خوب نوشته بودی
:)

خیلی سپاس

منمون از اینکه به وبم اومدی

خاهش

بسیار هم عالی:)
فقط کاش اون روز صبح بارون میومد ...
هوای رمانش خیلی بارونیه....

اصن نمیدونی اسمتو میبینم چقذرع انرژی میگریم ممنون که میای خیلی ممنون عاره و تمومیدمش:)) امروز بادی بود و خوش بودم از حال و هوای کافه ی مشترکش با مرتضا

چرا اخه

چون وحشتناک بود!! گرخیدم یه لحظه

به به
چقدم ناز نوشتی که !

ممنون

چقد خوبه ک ب هر چیز اینجوری نگاه کنی و بتونی از توش شعر در بیاری
روزمرگی زیاده ، اما هیچ کدوممون دقت نداریم
کم پیدا میشن ک دقت کنیم
ی بار دبیر هنرمون داش از دقت و اینچیزا واسه نقاشی میگف
میگف ی نقاش باید همیشه چشماش همه جارو بکاوه و همه چیز و نگاه کنه ، ن ببینه
میگف پسرم برای نمیدونم چ کاری ، رفته بود ی ازمون داده بود (هوش و ریاضی و چمیدونم هنرو همه چی)
میگف یکی از سوالاش این بوده ک
صندلیای پشت در کلاس ، چ رنگی بودن
و پسرش نوشته :)
منم وقتی تو خیابونراه میرم ، حتی دارم با نگار میحرفم ، حواسم ب همه جا هس
حتی مثلن چشمک پسره اونور خیابون ، یا نوع غذا خوردن ادمای توی رستوران ، یا خمیازه ای ک ی بچه تو اتوبوس داره میکشه ، تقریبن همه چی:دی
اما دید هنری .... نچ ندارم

تو فاز رمان بودم همه چی رنگی بود... من اتفاقا اینطوری نیستم... مثلن داذیم را میریم فاطمه میگه دیدی فلان شخصو میگم نع!!!اصن تو باغ نیستم البته باز به یه چیزاییم دقت میکنم ک بقیه دقت نمیکنن...

یه بنده خدایی بود میگفت همین که عکس بگیری میشی عکاس....ینی عکس گیرنده.
حالا اگر با ذوق عکس بگیری به دل مینشینه...
حکایت همون چیزی که از دل برآید به دل نشیند هستش

از اون روز هی اینور و اونورو نیگا میکنم و صحنه عکس تصور میکنم ولی افسوس ک دوربین نی دستم یا کولم قول نمیدم ولی سعیمو میکنم

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
«دیوانه بودن همیشه بد نیست
میتوانی دقیقا وسط نقطه ی انجماد بایستی
و سرت از فکری شیرین گرم سوختن باشد:)»

این طبع که من دارم با عقل نیامیزد....

آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان